اسكندر بيگ تركمان
655
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
گردند قلعه را تسليم مينمائيم حضرت اعلى شاهى ظل اللهى از شمول عواطف و الطاف جبلى اين صورت را از محاربه و يورش و خونريزش اليق و بصلاح و صواب اقرب دانسته ملتمس شريف پاشا را بانجاح مقرون گردانيدند و ميرزا على بيك يوزباشى پرناكتر كمان را بقلعه فرستاده منشور عاطفت كه حرز وجود عالمى تواند بود باسم شريف پاشا و امان نامه مشتمل بر عواطف و مراحم بيدريغ خسروانهء بكل اهل قلعه از مكمن عنايت عز صدور يافت . اما جهلاى آن طايفه كه از خرد بىبهره بودند به مجرد اخبار اراجيف كه در باب رسيدن مدد و كومك در ميان قلعهء مذكور ميگرديده بر سر محمد پاشا ولد خضر پاشا كه در آنقلعه بود جمعيت نموده به خيال تباه قتال و انديشهء جنگ و جدل جدال راضى بقلعه دادن نشده ميرزا على بيك را دو روز نگاه داشته روز سيم بيرون فرستادند و آقايان جهة اطمينان قلوب بيخردان جاهل و جاهلان ذاهل تا ده روز مهلت خواسته بودند كه توپ انداختن و بجنگ و جدال پرداختن در حيز تأخير و تراخى بوده باشد تا حقيقت كومك بوضوع پيوندد . چون در عالم حساب دانى و معامله فهمى اين گونه استدعا از خصم نمودن بتخصيص در كار قلعه كه همت فرمانروايان قلعه گشا در حصول مقصود بيك ساعت و يك دقيقه مقصور است دور از عقل بود اين مهلت دادن در ميزان خرد سنجيده نمينمود مزاج اشرف از اين حركت ناهنجار منحرف گشته فرمان جهانمطاع نافذ گرديد كه چون اقوال روميان فروغى از صدق ندارد و اعتماد را نمىشايد افواج قاهره پيشتر از پيشتر در كار قلعه گشائى و تضييق محصوران اهتمام نموده قلعه را قهرا قسرا مسخر سازند دليران جنود اقبال بمعاونت عساكر ظفر مآل شروع در كار كرده بچابك روى و چابك دستى از همه طرف كار بر محصوران تنگ ساخته توپچيان آتش فعل بضرب توپ رخنهها در بروج انداختند و در آن چند روز كه بازار گير و دار از جانبين گرم بود هراس بيشمار بر اكثر اهل قلعه استيلا يافته هر روز جمعى يك يك و دو دو از خوف و بيم خود را از بروج و رخنهها انداخته شعار شاهى سيونى ظاهر ساخته از تاب آفتاب حوادث بسيايهء اقبال شهريارى استقلال ميجستند تا كار به جائى رسيد كه گروه گروه بيتابانه خود را به زير مىانداختند چنانچه محافظان قلعه از ضبط لشكر و حراست برج و باره عاجز آمدند . شب عاشورا كه مردم اين طرف بتعزيه حضرت سيد الشهداء قيام داشتند غوغاى عام عاشوريان اردو بازار را محصوران قلعه شورش و غلغلهء يورش تصور نموده جمعى كه راضى بمصالحه و قلعه دادن نميشدند از خواب غفلت برآمده از روى اضطرار دست در دامن تشفع شريف پاشا زدند و روز عاشورا كه مقتل سيد الشهداء بود و حضرت اعلى برسم معهود و سبيل معتاد لباس ماتم و سوگوارى پوشيده و بلوازم تعزيه مشغول بودند شريف پاشا ديگر باره حسن آقاى چاوش باشى را بپايه سرير و الا فرستاده بروحانيت خامس آل عبا و شهداى كربلا درخواست آن گروه نموده متقبل آن شد كه در همان روز بيرون آمده قلعه را بسپارند اگر چه آئينه خاطر مبارك از اطوار ناهنجار آن طايفه غبارى داشت چون ارواح مقدسه شهدا را شفيع ساخته بودند بصيقل مرحمت زنگ زداى خاطر انور گرديده مقرر شد كه قرچقاى بيك غلام خاصه شريفه با فوجى از غلامان بقلعه رفته محافظت قلعه [ 455 ] و يراق متعلقه بسركار پادشاهى نمايند و پاشاى مذكور باكل اهل قلعه بيرون آمده در صحرا خيام اقامت نصب نمايند بعد از تنشيم قوايم سرير سلطنت هر كس را در اين ديار علاقه بوده ارادهء توقف و ملازمت داشته باشد مختار است و هر كس ارادهء روم نمايد مرخص حسن آقا مقتضى المرام بقلعهء رفته محصوران كه از عظماء آقايان و زعما و چاوشان